http://zibasaz.persiangig.com/pic/bism/3.gif http://zibasaz.persiangig.com/pic/bism/3.gif

خاستگاه نور
_______________

غروبی سخت دل‌گیر است
و من بنشسته‌ام این‌جا، کنار غار پرت و ساکتی، تنها
که می‌گویند: روزی، روزگاری، مهبط وحی خدا بودست.
و نام آن "حرا" بودست.
و این‌جا سرزمین کعبه و بَطحاست.
و روز، از روزهای حجّ پاکِ ما مسلمان‌هاست. ...
برون از غار:
ز پیشِ روی و زیر پای من، تا هرکجا سنگ و بیابانست
هوا گرم است و تب‌دارست اما می‌گراید سوی سردی، سوی خاموشی.
و خورشید از پَسِ یک‌روز تب، در بستر غرب افق، آهسته می‌میرد...
و در اطراف من از هیچ سویی، ردّ پائی نیست
و دورِ من، صدائی نیست؛
فضا خالی است.
و ذهنِ خسته و تنهای من، چون مرغ نوبالی،
           -که هردم شوق پروازی به دل دارد-
کنار غار، از هر سنگ، هر صخره
پرد بر صخره‌ای دیگر...
و می‌جوید به کاوش‌های پی‌گیری، نشانی‌های مردی را
                -نشانی‌ها که شاید مانده برجا، دیرِ دیر؛ از سالیانی پیش-
و من هم‌راهِ مرغ ذهن خود، در غار می‌گردم
و پیدا می‌کنم گوئی نشانی‌ها که می‌جویم:
همانست، اوست!
کنارِ غار، این‌جا، جایِ پای اوست، می‌بینم.
و می‌بویم تو گوئی بوی او را نیز.
همانست، اوست:
یتیم مکّه، چوپانک، جوانک، نوجوانی از بنی‌هاشم
و بازرگان راه مکّه و شامات
امین، آن راستین، آن پاک‌دل، آن مرد.
و شویِ برترین بانو: خدیجه
نیز، آن‌کس کو، سخن جز حق نمی‌گوید
و غیر از حق نمی‌جوید
و بت‌ها را ستایش‌گر نمی‌باشد.
و اینک: این همان مردِ ابَرمرد است
                       "محمّد" اوست.


پلاسی بر تن است او را
و می‌بینم که بنشسته‌ست چونان چون همان ایّام
همان ایّام کاین ره را بسا بسیار می‌پیمود
و شاید نازنین پایش ز سنگِ راه می‌فرسود
ولی او هم‌چنان هر روز می‌آمد
و می‌آمد... و می‌آمد
و تنها می‌نشست این‌جا
غمان، مکّه مشؤوم آن ایّام را با غار می‌نالید
غمش بی‌هم‌زبانی‌های خود را نیز...
و من، اکنون به هر سنگی که در این غار می‌بینم،
به روشن‌تر خطی می‌خوانم آن فریادهای خامش او را
و اکنون نیز گوئی آمدست او... آمدست این‌جا
و می‌گوید غم آن روزگاران را:
 
"عجب شب‌های سنگینی!
همه بی‌نور
نه از بام فلک، قندیل اخترها بُود آویز
نه این‌جا -وادی گسترده دشتِ حجاز- از شعله نوری سراغی هست.
زمین، تاریکِ تاریک است و برج آسمان‌ها نیز
نه‌تنها در همه "اُمُّ‌القُری" یک روزنِ روشن                                                      [ام‌القری= مکه]
تمام شهر بی‌نور است...
نه‌تنها شب، که این‌جا روز هم بسیار شب‌رنگ است.
فروغی هست اگر، از آتشِ جنگ است
فروزان مهر، این‌جا سخت بی‌نور است، بی‌رنگ است.
تو گوئی راهِ خود را هرزه می‌پوید
و نهرِ نورِ آن زانسوی این دنیا بود جاری
مَه، اندر گور شب خفته است و ناپیداست...
                                         پیدا نیست
سیه‌رگ‌های شهر، این کوچه‌ها از خون مه خالی‌ست
در آن‌ها می‌دود چرکاب تندِ ننگ و بدنامی، بداندیشی
                                     و در رگ‌های مردم هم.
سیه‌بازارهای روسپی‌نامردمان گرم است.
تمام شهر گردابی است پُرگنداب
                تمام سرزمین‌ها نیز
                              دنیا هم
و گوئی قرن، قرن ننگ و بدنامی، بداندیشی‌ست.
فضیلت‌ها لجن‌آلوده، انسان‌ها سیه‌فکر و سیه‌کارند
و انسان، «نام اشرافیِ زیبائی‌ست از معنی تهی مانده...»"

محمّد گرم گفتاری غم‌آلودست.
و خور، دیریست مرده، غار تاریک است.
و من چیزی نمی‌بینم
ولی گوشم به گفتار است...
و می‌بینم تو گوئی رنگ غم‌گین کلامش را،
که می‌گوید:

"خدای کعبه، ای یکتا!
درودم را پذیرا باش، ای برتر!
و بشنو آن‌چه می‌گویم.
پیام درد انسان‌های قرنم را ز من بشنو؛
پیام تلخ دختربچّگان خفته اندر گور
پیام رنج انسان‌های زیرِ بار، وز آزادگی مهجور
پیام آن‌که افتاده‌ست در گرداب
 و فریادش بلند است: «آی آدم‌ها...!»
پیام من، پیام او، پیام ما..."

محمّد غم‌گنانه ناله‌ای سر می‌دهد، آن‌گاه می‌گوید:

"... خدای کعبه، ای یکتا!
درون سینه‌ها یادِ تو متروک است
و از بی‌دانشیّ و از بزه‌کاری،
مقام برترین مخلوق تو -انسان-
بسی پائین‌تر از حدِ سگ و خوک است.
خدای کعبه، ای یکتا! 
فروغی جاودان بفرست، کاین شب‌ها بسی تارست
و دست اهرمن‌ها سخت درکارست
و دستی را به مهر از آستینی باز، بیرون کن
 که بردارد به‌نیرویِ خدائی، شاید این افتاده‌پرچم‌های انسان را
فروشوید غبارِ کینه‌های کهنه از دل‌ها
دراندازد به بامِ کهنه گیتی، بلندآواز
برآرد نغمه‌ای هم‌ساز
فروپیچد به‌هم، طومارِ قانون‌های جنگل را
و گوید: آی انسان‌ها!
فرا گِردِ هم آئید و فراز آئید
                       باز آئید!
صدا بردارد انسان را
و گوید: های، ای انسان
برابر آفریدندت، برابر باش!
صدا بردارد اندر پارس -در ایران-
و با آن کفش‌گر گوید:
پسر را رو به هر مکتب که خواهی نِه!
سپاهی‌زاده را با کفش‌گر، دیگر، تفاوت‌های خونی نیست.
سیاهیّ و سپیدی هم، نشانی از کمی یا از فزونی نیست.
خدای کعبه... ای یکتا! ..."

بدین‌هنگام
کسی، آهسته، گوئی چون نسیمی، می‌خزد در غار.
محمّد را صدا آرام می‌آید فرود از اوج
و نجواگونه می‌گردد
پس آن‌گه می‌شود خامُش.
سکوتی ژرف و وهم‌آلود، ناگه چون درختِ جادو اندر غار می‌روید
و شاخ و برگ خود را در فضای قیرگون غار می‌شوید.
و من، در فکر آنم کاین چه‌کس بود، از کجا آمد؟!
که ناگه این صدا آمد:

"بخوان!" ... اما جوابی برنمی‌خیزد.
محمّد سخت مبهوت‌ست گویا، کاش می‌دیدم!
صدا با گرم‌تر آوا و شیرین‌تر بیانی باز می‌گوید:
"بخوان!" ... اما محمّد هم‌چنان خاموش.
دل اندر سین? من باز می‌مانَد ز کار خویش، گفتی می‌روم از هوش
زمان در اضطراب و انتظار پاسخش گوئی فرو می‌مانَد از رفتار
هستی می‌سپارد گوش.
پس از لَختی سکوت -اما که عمری بود گوئی- گفت:
"... من خواندن نمی‌دانم."
همان‌کس باز پاسخ داد:
"بخوان! به نام پرورنده ایزدت، کو آفرینندست..."
و او می‌خواند اما لحن آوایش،
به دیگرگونه آهنگ است
صدا گوئی خدارنگ است.
می‌خواند:
"بخوان! به نام پرورنده ایزدت کو آفرینند‌ست..."

درودی می‌ترواد از لبم بر او
درودی گرم.

غروب است و افق گلگون و خوش‌رنگ است
و من بنشسته‌ام این‌جا، کنار غار پرت و ساکتی تنها
که می‌گویند: روزی، روزگاری، مهبط وحی خدا بودست
و نام آن حرا بودست...
و در اطراف من از هیچ سویی ردّ پائی نیست
و دورِ من، صدائی نیست...
        
تهران- مرداد 1347
 علی موسوی گرمارودی.
_____________________________________________________________________      
فروی                                                                                                                                               
مهدی شیخی
http://mehdi-sheikhi5550.persianblog.ir/
mehdi-sheikhi5550.blogfa.com 
 استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع
http://images.persianblog.ir/356097_BDsT8HT4.jpg
http://img.tebyan.net/big/1387/09/4129199102426134107836513378221123239.jpg
http://www.askquran.ir/gallery/images/47521/1_rasool_20_2_.jpg


 http://zibasaz.persiangig.com/pic/bism/3.gif http://zibasaz.persiangig.com/pic/bism/3.gif

خاستگاه نور
_______________

غروبی سخت دل‌گیر است
و من بنشسته‌ام این‌جا، کنار غار پرت و ساکتی، تنها
که می‌گویند: روزی، روزگاری، مهبط وحی خدا بودست.
و نام آن "حرا" بودست.
و این‌جا سرزمین کعبه و بَطحاست.
و روز، از روزهای حجّ پاکِ ما مسلمان‌هاست. ...
برون از غار:
ز پیشِ روی و زیر پای من، تا هرکجا سنگ و بیابانست
هوا گرم است و تب‌دارست اما می‌گراید سوی سردی، سوی خاموشی.
و خورشید از پَسِ یک‌روز تب، در بستر غرب افق، آهسته می‌میرد...
و در اطراف من از هیچ سویی، ردّ پائی نیست
و دورِ من، صدائی نیست؛
فضا خالی است.
و ذهنِ خسته و تنهای من، چون مرغ نوبالی،
           -که هردم شوق پروازی به دل دارد-
کنار غار، از هر سنگ، هر صخره
پرد بر صخره‌ای دیگر...
و می‌جوید به کاوش‌های پی‌گیری، نشانی‌های مردی را
                -نشانی‌ها که شاید مانده برجا، دیرِ دیر؛ از سالیانی پیش-
و من هم‌راهِ مرغ ذهن خود، در غار می‌گردم
و پیدا می‌کنم گوئی نشانی‌ها که می‌جویم:
همانست، اوست!
کنارِ غار، این‌جا، جایِ پای اوست، می‌بینم.
و می‌بویم تو گوئی بوی او را نیز.
همانست، اوست:
یتیم مکّه، چوپانک، جوانک، نوجوانی از بنی‌هاشم
و بازرگان راه مکّه و شامات
امین، آن راستین، آن پاک‌دل، آن مرد.
و شویِ برترین بانو: خدیجه
نیز، آن‌کس کو، سخن جز حق نمی‌گوید
و غیر از حق نمی‌جوید
و بت‌ها را ستایش‌گر نمی‌باشد.
و اینک: این همان مردِ ابَرمرد است
                       "محمّد" اوست.


پلاسی بر تن است او را
و می‌بینم که بنشسته‌ست چونان چون همان ایّام
همان ایّام کاین ره را بسا بسیار می‌پیمود
و شاید نازنین پایش ز سنگِ راه می‌فرسود
ولی او هم‌چنان هر روز می‌آمد
و می‌آمد... و می‌آمد
و تنها می‌نشست این‌جا
غمان، مکّه مشؤوم آن ایّام را با غار می‌نالید
غمش بی‌هم‌زبانی‌های خود را نیز...
و من، اکنون به هر سنگی که در این غار می‌بینم،
به روشن‌تر خطی می‌خوانم آن فریادهای خامش او را
و اکنون نیز گوئی آمدست او... آمدست این‌جا
و می‌گوید غم آن روزگاران را:
 
"عجب شب‌های سنگینی!
همه بی‌نور
نه از بام فلک، قندیل اخترها بُود آویز
نه این‌جا -وادی گسترده دشتِ حجاز- از شعله نوری سراغی هست.
زمین، تاریکِ تاریک است و برج آسمان‌ها نیز
نه‌تنها در همه "اُمُّ‌القُری" یک روزنِ روشن                                                      [ام‌القری= مکه]
تمام شهر بی‌نور است...
نه‌تنها شب، که این‌جا روز هم بسیار شب‌رنگ است.
فروغی هست اگر، از آتشِ جنگ است
فروزان مهر، این‌جا سخت بی‌نور است، بی‌رنگ است.
تو گوئی راهِ خود را هرزه می‌پوید
و نهرِ نورِ آن زانسوی این دنیا بود جاری
مَه، اندر گور شب خفته است و ناپیداست...
                                         پیدا نیست
سیه‌رگ‌های شهر، این کوچه‌ها از خون مه خالی‌ست
در آن‌ها می‌دود چرکاب تندِ ننگ و بدنامی، بداندیشی
                                     و در رگ‌های مردم هم.
سیه‌بازارهای روسپی‌نامردمان گرم است.
تمام شهر گردابی است پُرگنداب
                تمام سرزمین‌ها نیز
                              دنیا هم
و گوئی قرن، قرن ننگ و بدنامی، بداندیشی‌ست.
فضیلت‌ها لجن‌آلوده، انسان‌ها سیه‌فکر و سیه‌کارند
و انسان، «نام اشرافیِ زیبائی‌ست از معنی تهی مانده...»"

محمّد گرم گفتاری غم‌آلودست.
و خور، دیریست مرده، غار تاریک است.
و من چیزی نمی‌بینم
ولی گوشم به گفتار است...
و می‌بینم تو گوئی رنگ غم‌گین کلامش را،
که می‌گوید:

"خدای کعبه، ای یکتا!
درودم را پذیرا باش، ای برتر!
و بشنو آن‌چه می‌گویم.
پیام درد انسان‌های قرنم را ز من بشنو؛
پیام تلخ دختربچّگان خفته اندر گور
پیام رنج انسان‌های زیرِ بار، وز آزادگی مهجور
پیام آن‌که افتاده‌ست در گرداب
 و فریادش بلند است: «آی آدم‌ها...!»
پیام من، پیام او، پیام ما..."

محمّد غم‌گنانه ناله‌ای سر می‌دهد، آن‌گاه می‌گوید:

"... خدای کعبه، ای یکتا!
درون سینه‌ها یادِ تو متروک است
و از بی‌دانشیّ و از بزه‌کاری،
مقام برترین مخلوق تو -انسان-
بسی پائین‌تر از حدِ سگ و خوک است.
خدای کعبه، ای یکتا! 
فروغی جاودان بفرست، کاین شب‌ها بسی تارست
و دست اهرمن‌ها سخت درکارست
و دستی را به مهر از آستینی باز، بیرون کن
 که بردارد به‌نیرویِ خدائی، شاید این افتاده‌پرچم‌های انسان را
فروشوید غبارِ کینه‌های کهنه از دل‌ها
دراندازد به بامِ کهنه گیتی، بلندآواز
برآرد نغمه‌ای هم‌ساز
فروپیچد به‌هم، طومارِ قانون‌های جنگل را
و گوید: آی انسان‌ها!
فرا گِردِ هم آئید و فراز آئید
                       باز آئید!
صدا بردارد انسان را
و گوید: های، ای انسان
برابر آفریدندت، برابر باش!
صدا بردارد اندر پارس -در ایران-
و با آن کفش‌گر گوید:
پسر را رو به هر مکتب که خواهی نِه!
سپاهی‌زاده را با کفش‌گر، دیگر، تفاوت‌های خونی نیست.
سیاهیّ و سپیدی هم، نشانی از کمی یا از فزونی نیست.
خدای کعبه... ای یکتا! ..."

بدین‌هنگام
کسی، آهسته، گوئی چون نسیمی، می‌خزد در غار.
محمّد را صدا آرام می‌آید فرود از اوج
و نجواگونه می‌گردد
پس آن‌گه می‌شود خامُش.
سکوتی ژرف و وهم‌آلود، ناگه چون درختِ جادو اندر غار می‌روید
و شاخ و برگ خود را در فضای قیرگون غار می‌شوید.
و من، در فکر آنم کاین چه‌کس بود، از کجا آمد؟!
که ناگه این صدا آمد:

"بخوان!" ... اما جوابی برنمی‌خیزد.
محمّد سخت مبهوت‌ست گویا، کاش می‌دیدم!
صدا با گرم‌تر آوا و شیرین‌تر بیانی باز می‌گوید:
"بخوان!" ... اما محمّد هم‌چنان خاموش.
دل اندر سین? من باز می‌مانَد ز کار خویش، گفتی می‌روم از هوش
زمان در اضطراب و انتظار پاسخش گوئی فرو می‌مانَد از رفتار
هستی می‌سپارد گوش.
پس از لَختی سکوت -اما که عمری بود گوئی- گفت:
"... من خواندن نمی‌دانم."
همان‌کس باز پاسخ داد:
"بخوان! به نام پرورنده ایزدت، کو آفرینندست..."
و او می‌خواند اما لحن آوایش،
به دیگرگونه آهنگ است
صدا گوئی خدارنگ است.
می‌خواند:
"بخوان! به نام پرورنده ایزدت کو آفرینند‌ست..."

درودی می‌ترواد از لبم بر او
درودی گرم.

غروب است و افق گلگون و خوش‌رنگ است
و من بنشسته‌ام این‌جا، کنار غار پرت و ساکتی تنها
که می‌گویند: روزی، روزگاری، مهبط وحی خدا بودست
و نام آن حرا بودست...
و در اطراف من از هیچ سویی ردّ پائی نیست
و دورِ من، صدائی نیست...
        
تهران- مرداد 1347
 علی موسوی گرمارودی.
_____________________________________________________________________      
فروی                                                                                                                                               
مهدی شیخی
http://mehdi-sheikhi5550.persianblog.ir/
mehdi-sheikhi5550.blogfa.com 
 استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع
http://images.persianblog.ir/356097_BDsT8HT4.jpg
http://img.tebyan.net/big/1387/09/4129199102426134107836513378221123239.jpg
http://www.askquran.ir/gallery/images/47521/1_rasool_20_2_.jpg