http://zibasaz.persiangig.com/pic/bism/3.gifhttp://zibasaz.persiangig.com/pic/bism/3.gif

 خداوندا، مرا جز تو خدایی نیست

سلام ای مهربان پروردگار پاک بی همتا
خدایا جز تو آیا مهربانی هست؟
گرچه پیمان خودم را با تو بشکستم
نمی شد باورم ام، چه زیبا باز من را سوی خود خواندی
عزیزا، من گمان کردم که دیگر راه برگشتی برایم نیست
خداوندا مرا البته می بخشی
گمان کردم به جرم غفلت از تو
مرا راندی و در را پشت سر بستی
حبیبا، باورش سخت است
اما تو مرا اینک برای آشتی خواندی؟؟!!
به پاس آشتی با تو، اینک
من خدایا عهد می بندم
از این پس بی شکایت، دوست خواهم داشت
بی توقع، مهر می ورزم
خدایا سینه ام را رحمت پاک گشایش، مرحمت فرما
به لب هایم، تبسم را
به چشمم، نور پاکت را
به قلبم، مهرورزی را
خداوندا، بلندای دعایت را عطایم کن
تو معشوق همه عالم
از این پس، عاشقی را، پیشه ام فرما
 
خدایا راستش من آدمیزادم
گاه گاهی گر گناهی می کنم طغیان مپندارش
کریما من گناهی بنده ای کردم
و تو بخشایشی جنس خدا
آیا امید بخششم، بی جاست؟

خودت گفتی بخوان
می خوانمت، اینک مرا دریاب
به چشمانی که می جوید تو را، نوری عنایت کن
و خالی دو دست کوچکم را
هدیه ای اینک عطا فرما

خودت گفتی، کسی را دست خالی برنگردانید
کنون ای اولین و آخرینم
بارالها، راست می گویم
دگر من با خدایم، آشتی هستم
ببخشا آن گناهانی که دور از چشم مردم،
در حضورت مرتکب گشتم
گناهانی که نعمت های پاکت را، مبدل کرد

خداوندا، ببخشا آن گناهانی که باعث شد، دعایم بی اثر گردد
گناهانی که امید مرا از تو، پریشان کرد
سلام ای مهربان پروردگار پاک بی همتا
خدایا جز تو آیا مهربانی هست؟
گرچه پیمان خودم را با تو بشکستم
نمی شد باورم ام، چه زیبا باز من را سوی خود خواندی
عزیزا، من گمان کردم که دیگر راه برگشتی برایم نیست

خداوندا مرا البته می بخشی
گمان کردم به جرم غفلت از تو
مرا راندی و در را پشت سر بستی
حبیبا، باورش سخت است
اما تو مرا اینک برای آشتی خواندی؟؟!!
به پاس آشتی با تو، اینک

من خدایا عهد می بندم
از این پس بی شکایت، دوست خواهم داشت
بی توقع، مهر می ورزم
خدایا سینه ام را رحمت پاک گشایش، مرحمت فرما
به لب هایم، تبسم را
به چشمم، نور پاکت را
به قلبم، مهرورزی را
خداوندا، بلندای دعایت را عطایم کن
تو معشوق همه عالم
از این پس، عاشقی را، پیشه ام فرما
 
خدایا راستش من آدمیزادم
گاه گاهی گر گناهی می کنم طغیان مپندارش
کریما من گناهی بنده ای کردم
و تو بخشایشی جنس خدا
آیا امید بخششم، بی جاست؟

خودت گفتی بخوان
می خوانمت، اینک مرا دریاب
به چشمانی که می جوید تو را، نوری عنایت کن
و خالی دو دست کوچکم را
هدیه ای اینک عطا فرما

خودت گفتی، کسی را دست خالی برنگردانید
کنون ای اولین و آخرینم
بارالها، راست می گویم
دگر من با خدایم، آشتی هستم
ببخشا آن گناهانی که دور از چشم مردم،
در حضورت مرتکب گشتم
گناهانی که نعمت های پاکت را، مبدل کرد
خداوندا، ببخشا آن گناهانی که باعث شد، دعایم بی اثر گردد
گناهانی که امید مرا از تو، پریشان کرد

خدایا پیش آنان که می گویند، من را تو نمی بخشی
تو رسوایم مکن
من گفته ام من مهربان پروردگار قادری دارم
که، می بخشد مرا
آیا به جز این است؟

خدایا، بین من با آنکه نامت را نمی خواند
فرقی نیست؟
اگر من را به عدلت، در میان آتش اندازی
میان آتش، من باز می گویم
هلا ای مردمان،
من مهربان پروردگار قادری دارم
که او را دوست می دارم
چه پیوندی میان آتش و قلبی که مهر تو در آن پیداست؟
و گیرم صبر بر آتش
ولیکن صبر بر دوری تو، هرگز

خدایا خوب می دانم، مرا تنها نمی خواهی
خدایا راست می گویی
غریب این زمین خاکی ات
جز تو که را دارد؟

مرا مهمان دنیای خودت کردی
کریما تو پذیرایی از مهمان خود را، خوب می دانی
تو صاحبخانه ی خوبم
تو ظرف خالی مهمان خود را دوست می داری؟

خداوندا، مرا جز تو خدایی نیست
و می دانم تو نومیدی ما امیدواران خودت را، بر نمی تابی
اگر برگردم از تو با دستان خالی
منکرانت شاد می گردند

خداوندا، شهادت می دهم، هستی
شهادت می دهم، من مهربان پروردگار عادلی دارم
شهادت می دهم، من مهربان قلبی زروح پاک او دارم
شهادت می دهم، من قطره ای از روح اویم
گر چه گاهی خود نمی دانم

شهادت می دهم من قلب پاکی را برای مهرورزی دارم اما
خوب چه باک از آنکه گاهی هم، بگیرد او
گواهی می دهم من جلوه ای از ذات پاک کبریا هستم
و من هستم، که او می خواست من باشم
و می خواهم که من آن گونه ای باشم، که می خواهد

بیا ای مهربان همراه خوب مهر آیینم
بخوان با من
بخوان، زیرا اگر با هم بخوانیمش
جواب هر دومان را زود خواهد داد

خداوندا، تو را من دوست می دارم
و می دانم تو نور آسمان ها و زمین
هر لحظه با من از خودم نزدیک تر هستی
تو گرمای محبت را، عنایت کن

زمینی بنده ام اما، یقینی آسمانی را، عطایم کن
خدایا مزه زیبای بخشش را به کام قلب ما، بنشان
تو لبخند رضایت را عطامان کن
خدایا، قلب مارا

منزل پاک خودت را از حسادت ها رهایی ده
خدایا قدرتم ده تا ببخشم آن که من را سخت آزرده ست
خدایا، من چه می گویم
چنانم کن، که می خواهی
مرا آن کن، که می دانی

خداوندا
خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم!

نمیدانم!
نمی دانم خداوندا
در این وادی که عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد
کدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم!!!
نمی دانم خداوندا!!!
به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده

پناهم ده
امیدم ده خداوندا
که دیگر نا امیدم من و
میدانم که نومیدی ز درگاهت گناهی
بس ستمبار است و لیکن من نمیدانم دگر پایان پایانم
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم
چرا پنهان کنم در دل؟
چرا با کس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فکر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . که دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی ترکیدن این درد پنهان است

خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به کس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی
من خون دل دارم.
دلی بی آب و گل دارم.
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من

نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم
نمی پرسم
نمی گویند
نمی جویند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
کلام آشنایی ده
خداوندا پناهم ده
دل گمگشته ی من را نشانم ده
_____________________________________________________________________      
فروی                                                                                                                                               
مهدی شیخی
http://mehdi-sheikhi5550.persianblog.ir/
mehdi-sheikhi5550.blogfa.com 
 استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع


http://zibasaz.persiangig.com/pic/bism/3.gifhttp://zibasaz.persiangig.com/pic/bism/3.gif

خداوندا، مرا جز تو خدایی نیست

سلام ای مهربان پروردگار پاک بی همتا
خدایا جز تو آیا مهربانی هست؟
گرچه پیمان خودم را با تو بشکستم
نمی شد باورم ام، چه زیبا باز من را سوی خود خواندی
عزیزا، من گمان کردم که دیگر راه برگشتی برایم نیست
خداوندا مرا البته می بخشی
گمان کردم به جرم غفلت از تو
مرا راندی و در را پشت سر بستی
حبیبا، باورش سخت است
اما تو مرا اینک برای آشتی خواندی؟؟!!
به پاس آشتی با تو، اینک
من خدایا عهد می بندم
از این پس بی شکایت، دوست خواهم داشت
بی توقع، مهر می ورزم
خدایا سینه ام را رحمت پاک گشایش، مرحمت فرما
به لب هایم، تبسم را
به چشمم، نور پاکت را
به قلبم، مهرورزی را
خداوندا، بلندای دعایت را عطایم کن
تو معشوق همه عالم
از این پس، عاشقی را، پیشه ام فرما
 
خدایا راستش من آدمیزادم
گاه گاهی گر گناهی می کنم طغیان مپندارش
کریما من گناهی بنده ای کردم
و تو بخشایشی جنس خدا
آیا امید بخششم، بی جاست؟

خودت گفتی بخوان
می خوانمت، اینک مرا دریاب
به چشمانی که می جوید تو را، نوری عنایت کن
و خالی دو دست کوچکم را
هدیه ای اینک عطا فرما

خودت گفتی، کسی را دست خالی برنگردانید
کنون ای اولین و آخرینم
بارالها، راست می گویم
دگر من با خدایم، آشتی هستم
ببخشا آن گناهانی که دور از چشم مردم،
در حضورت مرتکب گشتم
گناهانی که نعمت های پاکت را، مبدل کرد

خداوندا، ببخشا آن گناهانی که باعث شد، دعایم بی اثر گردد
گناهانی که امید مرا از تو، پریشان کرد
سلام ای مهربان پروردگار پاک بی همتا
خدایا جز تو آیا مهربانی هست؟
گرچه پیمان خودم را با تو بشکستم
نمی شد باورم ام، چه زیبا باز من را سوی خود خواندی
عزیزا، من گمان کردم که دیگر راه برگشتی برایم نیست

خداوندا مرا البته می بخشی
گمان کردم به جرم غفلت از تو
مرا راندی و در را پشت سر بستی
حبیبا، باورش سخت است
اما تو مرا اینک برای آشتی خواندی؟؟!!
به پاس آشتی با تو، اینک

من خدایا عهد می بندم
از این پس بی شکایت، دوست خواهم داشت
بی توقع، مهر می ورزم
خدایا سینه ام را رحمت پاک گشایش، مرحمت فرما
به لب هایم، تبسم را
به چشمم، نور پاکت را
به قلبم، مهرورزی را
خداوندا، بلندای دعایت را عطایم کن
تو معشوق همه عالم
از این پس، عاشقی را، پیشه ام فرما
 
خدایا راستش من آدمیزادم
گاه گاهی گر گناهی می کنم طغیان مپندارش
کریما من گناهی بنده ای کردم
و تو بخشایشی جنس خدا
آیا امید بخششم، بی جاست؟

خودت گفتی بخوان
می خوانمت، اینک مرا دریاب
به چشمانی که می جوید تو را، نوری عنایت کن
و خالی دو دست کوچکم را
هدیه ای اینک عطا فرما

خودت گفتی، کسی را دست خالی برنگردانید
کنون ای اولین و آخرینم
بارالها، راست می گویم
دگر من با خدایم، آشتی هستم
ببخشا آن گناهانی که دور از چشم مردم،
در حضورت مرتکب گشتم
گناهانی که نعمت های پاکت را، مبدل کرد
خداوندا، ببخشا آن گناهانی که باعث شد، دعایم بی اثر گردد
گناهانی که امید مرا از تو، پریشان کرد

خدایا پیش آنان که می گویند، من را تو نمی بخشی
تو رسوایم مکن
من گفته ام من مهربان پروردگار قادری دارم
که، می بخشد مرا
آیا به جز این است؟

خدایا، بین من با آنکه نامت را نمی خواند
فرقی نیست؟
اگر من را به عدلت، در میان آتش اندازی
میان آتش، من باز می گویم
هلا ای مردمان،
من مهربان پروردگار قادری دارم
که او را دوست می دارم
چه پیوندی میان آتش و قلبی که مهر تو در آن پیداست؟
و گیرم صبر بر آتش
ولیکن صبر بر دوری تو، هرگز

خدایا خوب می دانم، مرا تنها نمی خواهی
خدایا راست می گویی
غریب این زمین خاکی ات
جز تو که را دارد؟

مرا مهمان دنیای خودت کردی
کریما تو پذیرایی از مهمان خود را، خوب می دانی
تو صاحبخانه ی خوبم
تو ظرف خالی مهمان خود را دوست می داری؟

خداوندا، مرا جز تو خدایی نیست
و می دانم تو نومیدی ما امیدواران خودت را، بر نمی تابی
اگر برگردم از تو با دستان خالی
منکرانت شاد می گردند

خداوندا، شهادت می دهم، هستی
شهادت می دهم، من مهربان پروردگار عادلی دارم
شهادت می دهم، من مهربان قلبی زروح پاک او دارم
شهادت می دهم، من قطره ای از روح اویم
گر چه گاهی خود نمی دانم

شهادت می دهم من قلب پاکی را برای مهرورزی دارم اما
خوب چه باک از آنکه گاهی هم، بگیرد او
گواهی می دهم من جلوه ای از ذات پاک کبریا هستم
و من هستم، که او می خواست من باشم
و می خواهم که من آن گونه ای باشم، که می خواهد

بیا ای مهربان همراه خوب مهر آیینم
بخوان با من
بخوان، زیرا اگر با هم بخوانیمش
جواب هر دومان را زود خواهد داد

خداوندا، تو را من دوست می دارم
و می دانم تو نور آسمان ها و زمین
هر لحظه با من از خودم نزدیک تر هستی
تو گرمای محبت را، عنایت کن

زمینی بنده ام اما، یقینی آسمانی را، عطایم کن
خدایا مزه زیبای بخشش را به کام قلب ما، بنشان
تو لبخند رضایت را عطامان کن
خدایا، قلب مارا

منزل پاک خودت را از حسادت ها رهایی ده
خدایا قدرتم ده تا ببخشم آن که من را سخت آزرده ست
خدایا، من چه می گویم
چنانم کن، که می خواهی
مرا آن کن، که می دانی

خداوندا
خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم!

نمیدانم!
نمی دانم خداوندا
در این وادی که عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد
کدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم!!!
نمی دانم خداوندا!!!
به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده

پناهم ده
امیدم ده خداوندا
که دیگر نا امیدم من و
میدانم که نومیدی ز درگاهت گناهی
بس ستمبار است و لیکن من نمیدانم دگر پایان پایانم
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم
چرا پنهان کنم در دل؟
چرا با کس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فکر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . که دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی ترکیدن این درد پنهان است

خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به کس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی
من خون دل دارم.
دلی بی آب و گل دارم.
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من

نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم
نمی پرسم
نمی گویند
نمی جویند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
کلام آشنایی ده
خداوندا پناهم ده
دل گمگشته ی من را نشانم ده
_____________________________________________________________________      
فروی                                                                                                                                               
مهدی شیخی
http://mehdi-sheikhi5550.persianblog.ir/
mehdi-sheikhi5550.blogfa.com 
 استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع